کودکی

 
بگذار بگویم از تیک تاک ساعتی که با من نبود و از کودکیم که پر از محبت خالصانه بود و گم شدن در کاغذهای کاهی دفترم و مدادهای HB آبی رنگ که خلاصه تمام طراحی هایمان بود و گم شدن در گردو بازی های خانه مان و دعوا با پسر همسایه بابت جر زنی های کودکانه اش ..... حالا سالها می گذرد همه بزرگ شدیم در غرور بزرگیمان گم شدیم و یادمان رفت روزگاری هم بازی کودکانه و بی منتمان بودیم نه غم آب داشتیم و نه نان .... حالا به این فکر می کنم پدر پسر شجاع نامش چه بود و چرا مگ مگ دستش را پشت سرش می گذاشت و راه می رفت و بر می گشت ..... کاش همان دوران هاچ زنبور عسل بود و نیک و نیکو کاش .......
/ 0 نظر / 3 بازدید