سفره

یاد دارم در غروبی سرده سرد     می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد داد می زد کهنه قالی می خرم      کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست  گفت ما را نانی اندر سفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست بوی نان تازه هوشش برده بود  اتفاقا مادرم هم روزه بود  خواهرم بی روسری بیرون دوید  گفت آقا سفره خالی می خرید....

/ 0 نظر / 5 بازدید