فکه

فکه امروز با تو حرف دارم خیلی سال نیست :یادت است بعد از این که برادران و پدرانمان را در آغوش کشیدی .
آه نمی دانم به یاد آوردی یا نه .؟
 به یاد می آوری که هر ساله جان چند نفر را می گیری تو هنوز هم می خواهی آنها که دل به دنیا نبسته اند را ببری یادت هست آن روز که سید مرتضی را بردی وقتی در آغوشش کشیدی بی محابا می خندید یادت آمد یا نه .
صیاد را که ترور کردند سید مجتبی که از شیمیایی جان داد و مرتضی را که خودت در آغوش کشیدی.
 کاش می شد دوباره تو را ببینم و خاکت را توتیای چشمانم کنم و به یاد سید مرتضی و همراهانش برایت واگویه کنم ازروزگاران دیارمان ودختران بزک کرده این دیار و چادر فراموش شده .
 کاش می شد با تو حرف زد که با تو حرفها دارم پدرم مدت های مدیدی است که بیمار است و تو خود می دانی درد پدر من و امسال پدر من چیست تو می دانی سرفه های مکرر عباس از چیست و درد کمرش را تو خوب می دانی چرا حاجی موقع نماز پاهایش را دراز میکند تو همه ی اینها را می دانی و پا به پای اینها می گریی و من با تو همدردم تو را به خدا می سپارم برایم دعا کن .



/ 0 نظر / 6 بازدید